تبلیغات
Nursing90
پرستاران خروجی 94 مشهد
 
تاریخ : جمعه 13 دی 1392 | نویسنده : ???

سالها می گذرد
از روزی که برای اولین بار باران آمد و دفتر کبری خیس شد.
روزهایی که گوشمان با آوای حسنک کجایی پر شد.
و زاغک بینوا اسیر خودبزرگ بینی خود گشت.
چوپان دروغگو دوباره دروغ گفت
و اشک یتیمی که تاج پادشاهی را رسوا نمود
چهل برگ هایی که پر گشتند
و مشق هایی که نوشته شدند.
آری
سالها می گذرد
اما هنوز تصمیم کبرای دل من گرفته نشده است.
این روزها دوباره شور کودکی به سرم افتاده است
افسوس و صد افسوس
که نمی دانم کجا ساده گی ام گم شد.
بوی کتاب های تازه
امتحانات ثلث اول
چوب کبریت هایی که به دسته های صدتایی مبدل گشتند.
و ترسی که مبادا کارنامه ام رابه دست چپم بدهند!

چه ساده کودکی کردیم
و چه بی پیرایه از زندگی خود لذت بردیم.
دلم گرفته است
من خودم را می خواهم
می ترسم
نکند روزی خودم را فراموش کنم...!




آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ